حمد الله مستوفي قزويني
28
تاريخ گزيده
را رس خوانند و [ بعضى ] [ 1 ] كه بىآن آلت خود را بر هم رسانيدندى ، اكنون چنان زنان را سعترى گويند . حنظله ايشان را ازين [ حركات ] [ 2 ] منع كرد و به خدا خواند . اجابت نكردند . مدتى بدين دعوت مشغول بود ، فايده نميداد . در حق ايشان دعا كرد . حق تعالى آب ازيشان باز گرفت و هلاك ايشان بر دست [ ايشان ] [ 3 ] كرد . [ آن چنان بود كه ] [ 4 ] رس و قوم او از بىآبى بجنگ حنظله و متابعان او [ لشكر ] [ 5 ] بياراستند . هر تير كه لشكرش بينداختند بازگشت و اندازنده را بكشت ، تا بيشتر لشكر رس كشته شدند . رس منهزم بقلعه گريخت ، ملك الموت بقبض روح او رفت . امان خواست . يك سال امان داد . بروج مشيده از آهن و مس و روى و ارزيز بساخت ، چنان كه هيچ منفذ نداشت . چون وعده بسر آمد ، ملك الموت او را با قومش بدوزخ [ رسانيد ] [ 6 ] ابراهيم به حكم حديث ما قبل اولوا العزم سيم است و بروايات كبار علما ، اولوا العزم اول . لقب او خليل الله ، نسب او : ابراهيم بن آزر و هو تارح بن ناحور بن ساروغ ، هو اول من [ سكك ] [ 7 ] الدنانير و الدراهم ، ابن ارغوا بن فالغ بن عابر بن شالخ بن ارفخشد بن سام بن نوح بن لمك بن متوشلخ بن ادريس بن يرد بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم . آزر وزير نمرود بن كنعان بود . منجمان نمرود را گفتند كه در زمان او پيغمبرى [ باشد ] [ 8 ] كه هلاك نمرود بسبب او بود . هر پسر كه در آن زمان مىآمد ، ميكشت ، تا ابراهيم متولد شد . مادرش او را از بيم نمرود در غارى [ پنهان ] [ 9 ] مىپروريد و گويند آن مقام در ديه نرس بود بولايت كوفه و اكنون آنجا خانقاهيست و من آن مقام زيارت كردهام . ابراهيم عليه السلام در هفت سالگى از آن غار بيرون آمد ، ستارگان و آفتاب و ماه را تصور كرد كه خدااند . چون ديد كه زوال پذيرند دانست كه خدائى را نشايند . دل در خالق كاينات بست و او را بخدائى پذيرفت و نمرود را بخدائى او دعوت كرد و بتان را [ بد گفت ] [ 10 ] . نمرود جهت
--> [ 1 ] - ف ، ب : [ بودى ] [ 2 ] - ك : [ كار ] [ 3 ] - ف ، ب : [ خودشان ] [ 4 ] - فقط درب ، ف [ 5 ] - فقط در نسخهء ر [ 6 ] - ف ، ب : [ برد ] ، ر : [ فرستاد ] [ 7 ] - ب : [ شكل ] [ 8 ] - ب : پيدا [ شود ] [ 9 ] - فقط در ، ب [ 10 ] - ب : [ بدمى گفت ] ، ف ، ك : [ بدى گفت ]